میلاد آقامون مبارک

سلام
چند سال قبل یه بنده خدا توی یه جمع دوستانه ، خاطره ای واقعی ، و در عین حال جالب و شنیدنی از زندگی خودش برام تعریف کرد
همه ی خاطره به طور دقیق یادم نیست ، اما بخشهایی از اون خاطره توی ذهنم مونده که براتون به صورت نقل به مضمون می نویسم
شاید چند جمله ی از اون بزرگوار رو به صورت دیگه ای بنویسم اما سعی میکنم به اصل خاطره لطمه ای نخوره
می گفت: قصد ازدواج داشتم
گفتم برم مشهد و از امام رضا علیه السلام یه همسر مناسب و خوب بخوام...
... رسیدم مشهد و توی حرم آقا درخواستم رو مطزح کردم
تا اینکه شب شد و من جایی برا خوابیدن نداشتم
هر جای حرم هم که می خواستم بخوابم ، خادم ها بیدارم می کردند و می گفتند: آقا بلند شو ...
تا اینکه متوجه شدم کنار پنجره فولاد یه عده خوابیدند
رفتم جلو و دیدم یه عده مریض و بیمار و معلول هستند که با پارچه ی سبز خودشون رو به نیت شفا به شبکه های پنجره فولاد بستند ، هیچکی هم باهاشون کاری نداره
منم یه پارچه سبز برداشتم ، یه طرفش رو به خودم بستم و یه طرفش هم به شبکه های پنجره فولاد امام رضا ع ، و تا صبح تخت خوابیدم
صبح از خواب بیدار شدم ... پارچه رو باز کردم و بلند شدم که برم دنبال کار و زندگیم
اما چشمتون روز بد نبینه! تا پارچه رو باز کردم ، یکی داد زد : شفا گرفت ... این مریض شفا گرفت
نگو که فکر کرده بود من بیمار بودم و برا شفا خودم رو بستم به پنجره فولاد ، و حالا که بلند شدم و سالم و سرحال راه میرم حتما شفا گرفتم
آقا به ثانیه نکشید که مردم ریختن روی سرم و نزدیک بود لباسم رو برا تبرک پاره پاره کنن
تا اینکه یهو چند تا خادم اومدند سراغم و منو بردند
وارد اتاقی شدیم که نوشته بود: مرکز ثبت شفایافتگان
مسئول دفتر بهم گفت: آقا مدارک پزشکی تون که ثابت می کنه شما بیمار بودین رو بدین تا پزشکان ما بررسی کنن ببینن ادعای شفا گرفتنتون درسته یا نه ...
بعد اگه ادعاتون درست بود و تایید شد ، با ضمیمه ی مدارک معتبر توی دفتر ما باید ثبت بشه ، مث موارد شفا یافته ی دیگه...
گفتم: آقا شفا کدومه؟ من سالم بوده و هستم ... دیشب جا برا خواب پیدا نکردم ، رفتم خودم رو به پنجره فولاد بستم و خوابیدم که کسی بیدارم نکنه
تا اینو گفتم ، مسئول یه کشیده خوابوند توی گوشم و گفت: تا تو باشی و دیگه با احساسات مردم بازی نکنی
خیلی دلم شکست
اومدم روبروی پنجره فولاد امام رضا علیه السلام ایستادم و با بغض گفتم:
دستت درد نکنه امام رضا (ع)! زن که بهمون ندادی هیچ ! سیلی هم خوردیم ...
همینجور که داشتم دردام رو به آقا می گفتم و گلایه می کردم ، یهو یکی زد روی شونه ام و گفت: سلام پسرم!
برگشتم و دیدم یه آقای تقریبا مسن هستش ...
گفت: مجردی؟
گفتم بله!
گفت: راستش من یه دختر دارم و دنبال یه داماد خوب می گردم ... امروز هم به این نیت اومدم حرم که یه داماد خوب پیدا کنم ... چند دور توی حرم چرخیدم و کسی رو پیدا نکردم ، الانم داشتم می رفتم خونه که تو رو دیدم و به دلم افتاد بیام سراغت ...
تا اینکه شدیم داماد این حاج آقا
( دقیق یادم نیست ، اما فکر کنم بنده خدا می گفت: پدر زنم برام خونه هم خرید )
خلاصه می گفت: بعد از ازدواج با خانومم اومدم حرم و بعد از تشکر از آقا امام رضا (ع) گفتم:
آقا حاضرم یه سیلی دیگه بخورم و یه زن خوب دیگه هم بهم بدیا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 1:16 توسط ...
|
سلام