l8737_bvhj.jpg
تقویم رو نگاه کردم و دیدم نوشته "ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر"
گفتم: خدائیش بیام یه امروز رو دختر خوبی برا بابام باشم
شروع کردم به مرتب کردن خونه و گردگیری و شستن ظرف ها ، شاید باورتون نشه اما خونه شده بود عین دسته ی گل
جو گیر شدم و گفتم برم راه پله ی جلو درمون هم تی بکشم
رفتم راه پله رو کف مال کردم ،اما تا تی رو برداشتم تا راه پله رو تمیز کنم دیدم تلفن زنگ می خوره
دوستم الناز بود ... خلاصه یه نیم ساعتی حرف زدیم که دیدم بابام کلید انداخت روی در ساختمون و وارد شد... از توی راه پله ها صدا زد: سارا! دخترم ... بدو بیا کمک ...بدو که افتاد
سریع تلفن رو قطع کردم و خوشحال از اینکه بابام از تحول خونه و زرنگی دخترش خودم کلی ذوق میکنه دویدم سمتش
اما چشمتون روز بد نبینه ... اصلا حواسم نبود که راه پله رو کف مال کردم و زمین لیزه
سرعتم زیاد بود و تا پا گذاشتم روی پله لیز خوردم و همینجور که قِل می خوردم برخورد کردم به بابام که با کلی پلاستیک میوه به دست و یه هندونه زیر بغل داشت می یومد بالا
تا خوردم به پای بابام ، بیچاره با صورت خورد زمین و فقط شنیدم که گفت: آخ!!!!!!!!
نگاش کردم و دیدم تیکه های هندونه ی ترکیده ، کل هیکل بابام رو سرخ کرده
با نگرانی گفتم: بمیرم ... بابا جون طوریت نشد؟
گفت: نه ... هنوز زنده ام
بابام بلند شد و دست به کمر و ناله کنان رفت خونه
منم داشتم میوه ها رو از توی راه پله جمع میکردم
با خودم گفتم درسته گند زدم ، اما الان بابام تا خونه ی تمیز و ظرف های شسته شده رو می بینه کلی ذوق میکنه
منتظر بودم بابام صدام کنه و بهم آفرین بگه که یهو دیدم فریاد کشید و با صدای بلند گفت: آخ پااااااااااااااام
با ترس دویدم توی خونه ببینم چی شده
چشمتون روز بد نبینه ، سوزن گلدوزی ام که چند روز قبل گم شده بود ، رفته بود توی پای بابام
اونقدر خوشحال شدم که سوزنم پیدا شده ،یادم رفت پای بابام رو
سوزن رو ازش گرفتم و گفتم: دستت درد نکنه بابا .... بالاخره پیدا شد
بابام یه نگاه معنی دار بهم کرد و گفت برو چسب زخم بیار
رفتم آشپزخونه برا پیدا کردن چسب زخم . همینطور که می گشتم حواسم نبود و دستم خورد به جعبه تخم مرغ و افتاد کف آشپزخونه و شکست
بابام اومد و گفت: ای دست و پا چلفتی
خواستم کف آشپزخونه رو تمیز کنم که بابام گفت: نمی خواد! پاشو چسب انگشت پیدا کن خودم تمیز میکنم
نشست کف آشپزخونه و شروع کرد تمیز کردن
منم بلند شدم و کابینت بالای سر بابام رو باز کردم ببینم چسب توش هست یا نه
تا در کابینت رو باز کردم یادم افتاد چسب توی یخچاله
سریع رفتم سمت یخچال و یادم رفت درب کابینت رو ببندم
بابام تا بلند شد سرش خورد به درب کابینت و باز : آخخخخخخخخخ
خلاصه کلی گند زدم
بابام دیگه نا نداشت. ناله کنان رفت و روی مبل افتاد
براش شربت درست کردم و دادم دستش
گفتم بابا جون! بفرما
بابیام خندید و گفت: ممنون زلزله ... سونامی
خودمو لوس کردم و گفتم: بابا جون دلت میاد؟ من به این خوبی ..اصلا فهمیدی امروز چه دختر خوبی شدم و خونه رو برات تمیز کردم
بابام در حالی که لبخند خاصی روی لبش بود، گفت: بارک الله! آفرین بر این دختر! راست می‌گویند دختر داشتن هم بی‌فایده نیست. اگر تو نبودی، من چکار می‌کردم....
بعد هم بلند بلند خندید
یعنی از ذوق تمیز کردن خونه توسط دختر گلش خوشحال بود یا ؟؟؟؟؟؟؟



+ این مطلب صرفاً یه طنزه و قصد توهین به هیچ دختر خانوم بزرگواری رو ندارم
ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها و روز دختر بر همه تون مبارک